سه شنبه ، ۵ بهمن ۱۳۹۵
خانه / سرگرمی و تفریحی / لطیفه های بامزه (۴)

لطیفه های بامزه (۴)

لطیفه های بامزه (۴)

لطیفه: موقع کار و کاسبی

دزدی را دستگیر کردند و برای دادرسی به دادسرا فرستادند. قاضی پرسید: چگونه جرأت کردی؟ نصف شب به منزل این شخص، برای دزدی بروی؟
دزد در جواب گفت: آقای قاضی: نظرتان هست دفعه پیش که خدمتتان رسیدم فرمودید! چطور جرأت کردی؟ در روز روشن! دزدی کنی؟
پس من بیچاره چه وقت باید به کار و کاسبیم برسم؟!

لطیفه: مرد بخیل

مرد بخیلی مقداری پنیر در شیشه کرده بود، هر روز آنرا سرسفره می گذارد و بچه ها رو عادت داده بود نان خود را پشت شیشه پنیر بمالند و بخورند!
اتفاقاً روزی دیر به خانه آمد چون بچه ها گرسنه شان بود و بهانه گیری می کردند مادرشان گفت: نان خود را به قفل در کمد که شیشه پنیر داخل آن بود بمالند و بخورند و همین کار را بچه ها کردند که ناگهان مرد بخیل وارد شد. و بچه ها را در آن حال دید.
به سر آنها داد زد و با عصبانیت گفت اینقدر بد عادت شده اید؟
که برای یک مرتبه هم که شده نمی توانید نان خالی بخورید؟!

لطیفه: حریص و خربزه

حریصی آنقدر خربزه خورد که حالش بدشد. از دیگران چاره خواست گفتند: که دو انگشت در گلویت بکن تا بالا بیاوری و راحت شوی گفت: ای وای اگر جای دو انگشت در گلویم هست! چرا؟ دو قاچ دیگر خربزه نخورم!

لطیفه: مریض شدن میلیاردر!

میلیاردری مریض شد طبیب به بالینش آوردند دکتر پس از معاینه دقیق رو به خانمش کرد و گفت: آقای شما حداکثر تا سه ماه دیگر بیشتر زنده نخواهد ماند. خانم از شنیدن این خبر بشدت ناراحت شد! چند ماه بعد خانمی بدیدار خانم میلیاردر آمد و ضمن حال و احوال از سلامتی و بهبودی شوهر او جویا شد خانم میلیاردر گفت: چند روزیست که فوق العاده برای او نگرانم خانم میهمان پرسید: برای چه؟ من شنیده ام که حالشان بهتر شده! سبب نگرانی شما چیست؟ خانم میلیاردر گفت پزشک معالج، چند ماه قبل پس از معاینه کامل گفت که شوهرم حداکثر سه ماه زنده خواهد بود، سه ماه سپری شده و تا امروز هشت روز هم از آن تاریخ می گذرد!!

لطیفه: تفنگ و ناموس

افسر گروهان در حالیکه تفنگی در دست داشت رو به سربازی که اسمش غلامعلی بود کرد و گفت: این چیه؟ سرباز، سرکار، تفنگه!
افسر – احمق! چند بار باید به شماها گفت: این در حکم ناموس شماست و باید بگوئید ناموس منه! سپس افسر تفنگ را به سرباز بغل دستی اولی نشان داد و گفت: تو بگو ببینم اسم این چیه؟ سرباز دومی با کمال سادگی گفت: جناب سروان! این ناموس غلامعلیه!

لطیفه: چهار بار با خط ۲ می شود خط ۸

یکی از روستائیان به تهران آمد. می خواست جائی برود به او نشانی دادند و گفتند باید با خط ۸ بروی. آمد دید خط ۸ صفی به درازی دو سه کیلومتر دارد.
اتفاقاً در نزدیک ایستگاه ۸ در خط ۲ دو سه اتوبوس در انتظارست فرد روستایی با خودش گفت: حالا که خط ۸ شلوغه چهار بار با خط ۲ اگر برم همان میشه و زودتر به مقصد می رسم!

لطیفه: بگذار چربتر بشه!

شخصی به بقال سر گذر گفت: یک چارک برنج و نیم من روغن برای ما بکش مردی که در آنجا ایستاده بود رو به مشتری کرد و گفت: برای یک چارک برنج نیم من روغن میخای؟
مشتری گفت: بله آقا. من نسیه میخام و اینم نسیه نمیده. پس حالا که نمیده بزار چربتر بشه!

لطیفه: مگر همه سیلی ها ارزشش یکی نیست؟

شخصی کشیده ای به صورت دیگری نواخت مضروب شکایت به قاضی برد قاضی ضارب را پنج درهم جریمه کرد که به مضروب بپردازد.
ضارب ده درهم نزد قاضی نهاد و سیلی محکمی به صورت قاضی زد و گفت: پنج درهم به عارض بده و پنج درهم خودت بردار. مگر ارزش همه کشیده ها یکسان نیست؟

لطیفه: طبیعیه؟ مصنوعیه؟

رفیق: هیچ دقت کرده ای که رنگ مو و پوست خانمها از رنگ مو و پوست آقایان بهتره! رفیقش گفت: طبیعیه! اولی گفت: خیر، مصنوعیه!

لطیفه: جهانگردی از نظر تریاکی

مش تقی در حالی که حقه وافور بدستش بود و آنرا روی منقل آتش گرم می کرد. رو به مش نقی، هم منقل خودش کرد و گفت: آنقی، بی زحمت یکدو حبه قند ازون قندون مرحمت کن تا ما به سلامتی تو این پیاله چای را بنوشیم، مش تقی اعتنایی نکرد بالاخره پس از چند بار اصرار و تکرار. با هزار زحمت از جایش بلند شد و به هر جان کندنی بود یکی دو قدم برداشت و دو حبه قند ازون سر اطاق به مش تقی داد. وقتی سرجایش نشست گفت: مش تقی. جون تو! ما تا حالا نمیدونستیم جهانگردی هم عالمی داره!

همچنین ببینید

طالع بینی پرنده ماه تولد شما

اول فروردین تا 25 فروردین شاهین مقتدر و توانا هستید . معمولا با مهارتی که …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *