پنج شنبه ، ۵ مرداد ۱۳۹۶
خانه / سرگرمی و تفریحی / لطیفه های بامزه (۳)

لطیفه های بامزه (۳)

لطیفه های بامزه (۳)

لطیفه: حیرت!

آقائی برای خرید یک تابلو خوب نقاشی وارد گالری شد. ضمن تماشای تابلوها چشمش به تصویر مرد بدترکیب و زشتی افتاد. درست مثل خرسی که تیر خورده باشد! به نقاش گفت: چنین صورت به این بدی و نفرت آوری را از کجا پیدا کرده اید؟
نقاش با ملایمت جداب داد: این عکس مرحوم پدر من است!
مشتری دید حرف بدی زده برای رفع و رجوع آن فوراً گفت: عجب! عجب! دیدم خیلی به شما شباهت دارد.

لطیفه: دفاع بچگانه

معلم وارد کلاس شد دید بچه ها عکس گاوی را روی تخته سیاه کشیده اند و زیرش اسم او را نوشته اند! با عصبانیت گفت: کی این شکل را کشیده؟ یکی از بچه ها گفت: آقا! حسن: معلم رو به حسن کرد و گفت: احمق تو این شکل رو کشیده ای؟
حسن گفت: نه آقا هوشنگ کشید. من فقط اسم شما رو نوشتم!
در این موقع هوشنگ به صدا در آمد و برای دفاع از خود گفت: آقا، حسن دروغ میگه! چون اول او اسم شما رو نوشت بعد من عکس رو کشیدم!…

لطیفه: مجادله دو ادیب

ادیب السلطنه کتابی نوشته بود. ادیب الدوله انتقاد تندی برای کتاب نوشت و در روزنامه ها منتشر کرد. بعد از یکروز که این دو؛ در خیابان به هم رسیدند ادیب السلطنه بر آشفت و گفت تو هنوز خودت یک سطر چیزی ننوشته ای! اونوقت از آثار ادبی من انتقاد می کنی؟ ادیب الدوله جواب داد: صحیح می فرمائید و درست است که من تخم نمیگذارم ولی بهتر از خود مرغ خوبی یا بدی تخم مرغ رو می توانم تشخیص بدهم!

لطیفه: حیله بازاری

شخصی مبلغ دوهزار تومان به یکی از دوستانش قرض داد و رسیدی گرفت و قبض رسید گم شد. طلبکار ترسید بدهکار منکر شود و بگوید: طلبت را داده ام جریان را به یکی از دوستانش گفت. دوستش گفت همین الان نامه ای به او بنویس و بگو دوهزار و پانصد تومانی را که از تو طلبکارم در چه تاریخی پس می دهی که خیلی لازم دارم.
آن مرد به دوستش گفت: من به او فقط ۲ هزار تومان داده ام دوستش گفت: می دانم! وقتی تو این مبلغ را نوشتی او دست پاچه می شود و فوراً خواهد نوشت که طلب شما! دوهزار و پانصد تومان نیست و دوهزار تومانست! همین برای تو مدرک خواهد بود!

لطیفه: انشاا… دفعه دیگه!

متمولی مادرش فوت کرد و به پیشکار خودش گفت مجلس ختم آبرومندی برای مادرش ترتیب بدهد. پیشکار همین کار را کرد و وقتی برگزار شد به ارباب گفت: قربان، مجلس خوب بود؟ پسندیدید؟ آقا در پاسخ؛ چند عیب و ایراد از آن مجلس گرفت و آنها را بر شمرد. پیشکار گفت: باید ببخشید مرتبه ی اولی بود که به این کار اقدام کردم انشاء ا.. دفعه دیگه سعی می کنم این عیبها را نداشته باشد.

لطیفه: لاف و گزافهای پیران!

پیر مردی عادت داشت هر روز حوادث دوران جوانی خود را برای نوه هایش تعریف کند. ولی چون خیلی پیر شده بود مرض فراموشی داشت.
اغلب قصه ها رو چندین بار و هر بار با آب و تاب و به صورت تازه ای برای بچه ها نقل می کرد.
یک روز موقعی که گفت: در یکی از شکارگاهها ده شیر را کشتم! نوه اش وسط حرفش پرید و گفت: بابابزرگ شما سه سال قبل که این قصه رو برای ما گفتید. نقل کردید فقط سه شیر جلو شما آمدند. چطور؟ حالا میگویید ده تا! پدربزرگ جواب داد: بابا جون سه سال قبل تو خیلی کوچک بودی. آنقدرها جرأت نداشتی که بتوان چنین حقایق! وحشتناکی رو برایت یک مرتبه و بدون مقدمه بگویم!

لطیفه: طوطی!

تازه عروسی با شوهرش صحبت می کرد و می گفت: از جمله حیواناتی که من در خانه پدرم داشتم یک طوطی بود که خیلی شیرین زبانی می کرد و مرا سرگرم می نمود ولی افسوس که این اواخر مرد. داماد گفت: عزیزم اگر حالا هم میل داشته باشی برات یک طوطی قشنگ می خرم. عروس پاسخ داد: نه! عزیزم لازم نیست. حالا که تو رو دارم دیگه نیازی به طوطی ندارم!

لطیفه: ویرگول قیمتی!

گاهی ممکن است یک ویرگول در نوشته ای باعث گرفتاری و یا بعکس باعث نجات و آزادی شخصی بشود.
می گویند: روزی الکساندر سوم (تزار روسیه) می خواست یکی از محکومین سیاسی را به سیبری تبعید کند به ملکه دستور داد فرمان تبعید او را بنویسد و ابلاغ کند مضمون فرمان چنین بود:
(بخشایش صلاح نیست؛ به سیبری بفرستید.)
ولی ملکه فرمان را اینطور نوشت:
(بخشایش، صلاح نیست به سیبری بفرستید!)

لطیفه: از کلمات بزرگان

چیزی که اغلب مردم می خواهند از آن سر در بیاورند؛ معمولاً هیچ ارتباطی با کار و شغل آنها ندارد!

لطیفه: بچه فضول

بچه ای خیلی فضول و پر حرف بود.. هر میهمانی که وارد منزلشان می شد. از او ایرادی می گرفت و فضولی می کرد.
میهمانان گرچه بروی خود نمی آوردند ولی باطناً می رنجیدند!
اتفاقاً یک روز شخص محترمی میهمانشان بود که بینی اش قدری بزرگ بود مادر بچه که احتمال می داد بینی آن شخص توجه بچه را جلب کند و ناگهان چیزی بگوید. که اسباب شرمندگی شود! بچه را صدا زد و یواشکی سفارش کرد که مبادا درباره بزرگی بینی این میهمانی که میاد حرفی بزنی! بچه قبول کرد.
موقعیکه سر سفره نشسته بودند. پسرک به مادرش گفت: مامان! این آقا چه بینی قشنگ کوچکی دارد!

همچنین ببینید

طالع بینی پرنده ماه تولد شما

اول فروردین تا 25 فروردین شاهین مقتدر و توانا هستید . معمولا با مهارتی که …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *